X
تبلیغات
شعر و عکس , شعرهای عاشقانه و عشقولانه

شعر و عکس , شعرهای عاشقانه و عشقولانه

شعر از حمید مصدق

در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غروري از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
 در توگريزي مي گشايد هر زمان
پر
اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
 اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
 از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
من برتو بستم دل ؟
 دريغ از دل كه بستم
 افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
 در
پاي بتهايي كه بايد مي شكستم
اي خاطرات مرا با خويشتن تنها گذاريد
 در اين غروب سرد درد انگيز پاييز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد
 اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
 در من
 غم بيهودگيها مي زند موج
در تو
 غروري از
توان من فزونتر
 
 

شاعر "حمید مصدق"

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۰:۳۸ توسط hossein rashidi دسته : نظر(7)

شعر از فریدون مشیری

شعر " قهر"

 

در آمد از در
بيگانه وار سنگين تلخ
نگاه منجمدش
به راستاي افق مات در هوا مي ماند
نگاه منجمدش را به من نمي تاباند
عزاي عشق كهن را سياه
پوشيده
رخش همان سمن شير ماه نوشيده
نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور
نگاه منجمدش كور
از غبار غرور
هزار صحرا از شهر آشنايي دور
نگاه منجمدش
همين نه بر رخم از آِتي دري نگشود
كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود
نگاه منجدش را نگاه مي كردم
تنم ازين همه
سردي به خويش مي پيچيد
دلم ازين همه بيگانگي فروپاشيد
نگاه منجمدش را نگاه ميكردم
چگ.نه آن همه پيوند را ز خاطر برد ؟
چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد
چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد
 درين نگاه
درين منجمد درين بي درد
مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ آورد
مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد
به خويش مي گفتم
 چگونه م يبرد از راه يك نگاه تو را
چگونه دل به كساني سپرده اي كه به قهر
 رها كنند و بسوزند بي گناه تو را
نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده ست
دلم به ناله در آمد كه
اي صبور
ملول
درون سينه اينان نه دل
كه گل بوده ست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۰:۲۴ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(2)

شعر از فریدون مشیری

با برق اشكي در نگاه روشن خويش
 ما را گذر مي داد در احساس آهو
ما را خبر مي داد از بيداد صياد
 من اين ميان مجذوب شور و حالت او
از راز هر نفش
با ما سخن گفت و ما
زنجيريان برج افسوس
در ما نظر مي كرد و ما
 سرگشتگان شهر جادو
مي راندمان رندانه از آن پرده سرخ
ويرانه جنگ
رنگين به خون بي گناهان
مي خواند مان مستانه
با آرامش مهر
در آبي صبح صفاهان
مي بردمان از كوچه باغ
دور تاريخ
همراه خيل دادخواهان
يكراست تا دربار كوروش شاه شاهان
شهنامه را در نقش هايي جاوداني
 از نو شنيديم
محمود را در پيشگاه شاعر توس
بر تخت ديديم
در هر قدم جانهاي ما شيداتر از پيش
در قلم احساس او نازكتر از مو
 از تار و پود نقش ها
موسيقي رنگ
مي زد به تار و پود ما چنگ
تالار مي رقصيد انگار
بر روي بال اين همه آواو آهنگ
گفتم كه اين رسام ماني است
 آورده نقشي تازه همچون نقش ارژنگ
آن سوي مرز بهت و حيرت
ما مات از پا مي نشستيم
در پيش آن اعجوبه ذوق و ظرافت
مي شكستبم
مبهوت آن همت هنر احساس
نيرو
رسام بود و حاصل انديشه او
بيرون ازين هنگامه هاي رنگ و تصوير
پيوند تار و پود جان ها پيشه او
دنبال اين صياد دلها
همراه آهو
ما
با زبان بي زباني
 آفرين گو

 

"شعر از فریدون مشیری"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۰:۱۳ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(0)

سايه‌

چشمهايم شكسته است

و از مژه‌هايم گريه مي‌چكد

حال، تو را چگونه باور كنم

سايه ها آنقـدر آفتاب خورده‌اند

كه پوسيدن را انكار مي كنند

از نگاهت بارها زمين خوردن را آزموده ام

اكنون تو در چشمهاي شكسته ام

كدام آفتاب را جستجو مي كني

در حاليكه سالهاست

كفشها يم را بر گـردن آويخته‌ام

و پاهايم فاصله را در سكوت كوچه مي‌نوشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۱:۱۶ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(3)

تشويش

وقتي از قتل قناري گفتي

دل پر ريخته ام وحشت كرد .

وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا مي پيچد

از تو مي پرسيدم :

به كجا بايد رفت ؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

در قفس طوطي مرد

و زبان سرخش

سر سبزش را بر باد سپرد

من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شد از وحشت خويش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۱:۱۰ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(0)

آفتاب و ذره

تو اي شكوهمند من

شكوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده اي

كه مهر آسمان شدي

ز مهر برتر آمدي

فراز كهكشان شدي

به دره ها نگاه كن

به ژرف دره ها نگر

به تكه سنگهاي سرد

به ذره ها نگاه كن

به من بتاب

كه سنگ سرد دره ام

كه كوچكم

كه ذره ام

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خويش آب كن

مرا به خويش جذب كن

مرا هم آفتاب كن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۱:۰۹ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(0)

آرزوي نقش بر آب

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۱:۰۸ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(0)

كلاس درس

كلاس درس يادش خوش ، اگر چه يافته پايان

كتاب زندگي ياران ، هميشه پيشمان باز است

وداع هر چند ديگر است

به معنايي خود آغاز است

مثال جوجه اي چون مي پرد از شاخه اول بار

و يا چون ماهي كوچك كه از خواب يكي بركه ، پي دريا شود بيدار

همين ديروز بود انگار

ميان وسعت خاكي ، به روي شاخهء سروي

فلك بنشاندمان تا شيوهء پرواز آموزيم

ز سرو آموختيم آزاد بودن را

ز لاله جان فشاندن را

وپرپر شد شقايق گل شهيد عشق

كه گويد زندگي بي عشق بي معناست

و چون امروز شد آغاز

رسيد از دور آوازي :

" پرنده يكه پر بگشا ، كنون پرواز مي داني

بپر از شاخهء اين باغ ، جز اين بر شاخه مي ماني


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۱:۰۶ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(1)

شعر عاشقانه

"خاطره" 

دفتر خاطره‌هامون پر شده از غم و حسرت

چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت

تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن

تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن

يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه

اينه بن بست، بسه رفتن

مثل اون پرنده‌اي كه تو قفس فكر فراره

ولي وقتي مي‌ره بيرون، نمي‌دونه كي رو داره

تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت

نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نمي‌ذاره

بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازه‌اي بنا كن

بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي

به جاي حسرت روزهاي گذشته

يا شمردن سرانگشتي قاب‌هاي شكسته

به ستاره‌ها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد

به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق

كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطره‌هامون بمونه

چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۰۱:۰۰ توسط hossein rashidi دسته : شعرهای عاشقانه نظر(0)

نقشه ایران در زمان کوروش

+ نوشته شده در ۳۰/۳/۱۳۸۸ساعت ۱۶:۳۲ توسط hossein rashidi دسته : تاریخی نظر(1)